باد آمد و با بید همی گوید: هی هی/این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟
می‌گوید آن بید، بدان باد: ز خود پرس/ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می
اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست/ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی
از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ/کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی
اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی/باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی
پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟/گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »
نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید/وین دور نماند چو کند راه،خدا طی