و باز آمدی و نماندی
باز می آیی و خواهی رفت
و چه شاعرانه زمزمه هایت را مرور می کنم
وقتی دست در دست دلتنگی روی سنگفرش های خیابان قدم می زدیم
با هر قدمی که بر می داشتی انگار قلب مرا می شکافتی
روز اول فقط آشنایی بود و با این باور که تو نیز چون گذر ایام می گذری امروز را به دیروز و
فردا را به امروز می سپردم.
روز ها می گذشت اما تو نمی گذشتی
سینه ام مالامال از شوق جوانی و روزگارم با کم و کاستش می گذشت.
اما تو با من چه کردی که چنین باورهایم و آنچه عمری با آن سر کرده بودم
به راحتی به فراموشی سپردم