باید بمیری تا که بدونن بلکه قدرت ....  یه شعر بنویسن رو سنگ قبرت
بگن حرفاش بین همه گم بود بیچاره ...... قسمت شد یکی سر قبرش کمپوت بیاره



گاه برای ساختن باید ویران کرد ، گاه برای داشتن باید گذشت و گاه در اوج تمنا باید نخواست . .



مرا اینگونه باور کن …
کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته …
خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته …؟!
نمی دانم مرا آیا گناهی هست ..؟
 که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست ؟؟؟



هر صدا و هر سکوتی ، اونو یاد من میاره
 میشکنه بغض ترانه ، غم رو گونه هام میباره
 از همون نگاه اول ، آرزوی آخرم شد
 حس خوب داشتن اون ، عاشقونه باورم شد
 دلمو از قلم انداخت ، اونکه صاحب دلم بود
 منو دوس داشت ولی انگار ، اندازش یه ذره کم بود
 از همون نگاه اول ، آرزوی آخرم شد
 حس خوب داشتن اون ، عاشقونه باورم شد



خدایا هرکسى یادم کند،یادش بخیر ! خدایا هرکسى یادم نکرد،یادش بخیر ! خدایا هرکسى یادش رود یادم کند،یادش بخیر




اگر تمام شب ها به خاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستاره ها را هم از دست خواهی داد!




آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست...
نه نه! چه می گویم فقط این که آیا شما یک لحظه ما را دوست؟
منظور من این که شما با من...
من با شما این قصه ها را دوست...
ای وای! حرفم این نبود اما سردم شده آب و هوا را دوست...
حس عجیب پیشتان بودن نه!
فکر بد نه!
من خدا را دوست...
از دور می آید صدای پا حتی همین پا و صدا را دوست...
این بار دیگر حرف خواهم زد آقا گمانم من شما را دوست...



 برای خندیدن منتظر خوشبختی نباش ، شاید خوشبختی منتظر خندیدن توست . . .



او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم...
سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم...
کسی او را نگرفت خودم دادمش.........
چه آسان و ساده!
مقصر منم...
او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم...
در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش.
سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم ...
 



زندگی شهد گل است میخوردش زنبور زمان آنچه می ماند از آن عسل خاطره هاست...





از او که رفته نباید رنجشی به دل گرفت
آنکه دوستش داریم همه گونه حقی بر ما دارد
حتی حق آنکه دیگر دوستمان نداشته باشد
نمی توان از او رنجشی به دل گرفت
بلکه باید تنها از خود رنجید که چرا باید آنقدر شایسته ی محبت نباشیم که دوست ما را ترک کند ...
و این خود دردی کشنده است ...





روزی که مرا بر گل رویت نظر افتاد / احساس نمودم که دلم در خطر افتاد
تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت / زیبایی گل های بهار از نظر افتاد . . .




آخرین بـــــرگ سفرنامه باران این است، که زمیــــن چرکیــــن است...........





 می دونستی دستای سرد من چقدر به گرمی دستات نیازمنده… اینقدر دست تو دماغت نمی کردی





 خواهم که در این غمکده آرام بمیرم          گمنام سفر کردم و گمنام بمیرم
خواهم زخدایم که به دلخواه بمیرم      یعنی که تو را بینم و آنگاه بمیرم