۱۳۸٩/۱/٢٧

 

 

در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تـویـی
در بین هزار پونه آنکس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی



اگه یه روز فهمیدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم
اگه یه روز فهمیدی هیچ کس دوست نداره بدون من مردم



میان همه گلها گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودی که تو را دیدم دیوانه شدم



نقش او در دل چه زیبا می نشست
سنگدل آیینه ما را شکست
آینه صد پاره شد در پای دوست
باز در هر پاره عکس روی اوست
آینه در عشقبازی صادق است
آینه یک دل نه صد دل عاشق است



مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من, ولی اخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی؟



می رسد روزی که هنگام مرگم عشقم را باور کنی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که در کنار عکس من
با نگاه مسدت غمها را از سر کنی



گفته بودی که چرا محو تماشای منی    آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود      ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی