آف تایم هایی عاشقانه سری 4

 

 


 

 

 




از خدا میخواهم آنچه را که شایسته توست به تو هدیه بدهد نه آنچه را که آرزو داری
زیرا گاهی آرزوهای تو کوچک است و شایستگی تو بسیار

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد ، به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

پایان حکایت من شنیدنیست...من عاشق او بودمو او عاشق او

هر وقت دل کسی رو شکستی یه میخ به دیوار بکوب
اگه دلش رو بدست آوردی میخ رو از دیوار بردار
اما چه فایده جای میخ رو دیوار مونده!

سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی،
سعی کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی،
چون تشنه ی عشق روزی سیراب خواهد شد!

بر روی قبر شخصی نوشته بود :
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دھم ، وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است و من باید کشورم را تغییر بدم
بعدھا کشورم را ھم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شھرم را تغییر دھم
در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم
اینک که در آستانه مرگ ھستم می فھمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را ھم تغییر دھم.

یکی دسته گل براش دل خوشیه
یکی عادتش برادر کشیه
یکی زاغ مردمو چوب می زنه
یکی از داغ دلش جون می کنه
یه نفر خوابه رو تخت نقره کوب
یکی حیرون روی دریای جنوب
یکی زندگی رو زیبا می بینه
یکی اما خودشو تنهای تنها می بینه

هیچ چیز ویرانگرتر از این نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم ، عمری فریبمان داده است ، یکی باش برای یک نفر ، نه تصویری مبهم در خاطره ها

ما نمی تونیم به دلمون یاد بدیم که نشکنه،
اما می تونیم بهش یاد بدیم که
لبه های تیزش دست اونی رو که دلمون رو شکسته، نبره!

لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب، ز من بی تاب تر، جان و دل آب، مرا گفت :
از تلاطم ها میاسای !
که بد دردی است جان دادن به مرداب

پروردگارا!
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه راکه نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توان تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.

به شیشه گفتم دوستت دارم ، شیشه شکست ..
به گل گفتم دوستت دارم ، گل پژمرد ..
به دریا گفتم دوستت دارم ، دریا خشکید ...
حالا به تو میگم دوستت دارم
(هوای خودتو داشته باش)!!!!

شکسپیر می گه: (( کسی را که دوست داری ، ازش بگذر ، اگه قسمت تو باشه بر می گرده ،
اگر هم برنگشت حتما از اول مال تو نبوده ، پس همون بهتر که رفت. ))

خدایا انگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و انگونه بمیرانم که که دلی خوشحال نشود از مردنم

هر گاه بنده ای مرا بخواند آن چنان به سخن او گوش میسپارم که گویی بنده ای جز او ندارم اما شگفتا که بنده ام همه را چنان میخواند که گویی همه خدای اویند جز من

وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم دوست واقعی باشد. «امرسون»

نترس از هجوم حضورم........................چیزی جز تنهایی با من نیست

وقتی یه بار ازدوست (دخترت یا پسرت)ضربه می خوری درست مثل این می مونه که با ماشین بهت زده و داغونت کرده
ولی وقتی می بخشیش درست مثل این می مونه که بهش فرصت دادی تا دنده عقب بگیره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چیزی ازت نمونده

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.
هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم.
نمیخواهم دیر شود.
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.
چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمیشناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است

وفا را از ماهی بیاموز که وقتی از آب جداست می میرد، نه از زنبور که وقتی از گلی خسته می شود سراغ گلی دیگر می رود

سرخی چشم کبوتر هیچ می دانی ز چیست ؟ نامه ام می برد و بر درد دلم خون می گریست

خندیدن، خوب است قهقهه، عالی است گریستن، آدم را آرام می کنداما…...لعنت بر بغض

گفتی تو دلم اول و آخر خودتی ، از هرچه که دارم ، بهترینش خودتی خندیدم و زیر لب مکرر گفتم ، شاهزاده قصه های من ، خر خودتی

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی :
پیرمرد از دخترک پرسید غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- ......نه
- چرا گریه می کنی؟
- .دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- .چون قشنگ نیستم
- قبلاً اینو بهت گفتن؟
- .نه
- .ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
- .دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد ...
چند دقیقه بعد پیرمرد اشکاشو پاک کرد کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت