۱۳۸٩/٩/۱٠

آفتایم هایی عاشقانه سری 5



 

 


تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛

اما...

برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را

در دستانت حس کنی  

 

 

 

خواهم زخدا که بی وفایم نکند

غرق گناهم ولی رهایم نکند !

یک خواسته دارم ز خدای متعال

در هر دو جهان از تو جدایم نکند

 

 

 

  

 

دوستت دارم و بدون تو خود را تنها و بی کس می بینم

چرا که هجرانت پاییزی سخت برای دلم بود که در آن برگریزان عشق را به تماشا نشستم و رنج کشیدم

 

 

  

 

راه زندگی راه گلزارها نیست بلکه راه خارهاست

باید پاهای قوی داشته باشیم تا به راحتی از این خارها بگذریم

 

 

 

 

 

آری آغاز دوست داشتن است

گر چه پایان راه نا پیداست

 

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

 

  

 

خداحافظ نگو وقتی هنوز در گیر چشماتم

خداحافظ نگو وقتی تو هر جا باشی همراتم

تو اون گرمای خورشیدی که میری رو به خاموشی

نمی دونی چقدر سخته شب سرد فراموشی

 

 

 

 اگر کسی را دوست داری به او بگو زیرا قلب ها با کلماتی که ناگفته می مانند میشکنند

 

 

 

 اشکی که بی‌ صداست پشتی که بی‌ پناست

دستی که بسته است پایی که خسته است

دل را که عاشق است حرفی که صادق است

شعری که بی‌بهاست شرمی که آشناست

دارایی من است ارزانی شماست

 

 

 

 

 تو دریایی و من موجی اسیرم

که می خواهم در آغوشت بمیرم

بیا دریای من آغوش بر کش

نمی خواهم جدا از تو بمیرم

 

 

 

 

 روی هرشانه سری وقت وداع می گرید

سر من وقت وداع گوشه ی دیوار گریست...

 

 

 

 

 مرا دیوانه نامیدند...

به جرم دلدادگی‌هایم?

به حکم سادگی‌هایم?

مرا نشان یکدیگر دادند و خندیدند!!!

مرا بیمار دانستند...

برای صداقت در حمایت‌هایم?

نجابت در رفاقت‌هایم?

نسخه تزویر را برایم تجویز کردن

 

 

 

 

 همیشه انقدر ساده نرو و مگذر

لااقل نگاهی به پشت سرت کن...!

 

شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند...!

و تو... هیچ وقت او را ندیده ای

 

 

 

 

 من ناخدای عشقم طوفان حریف من نیست

من عاشق تو هستم مجنون رقیب من نیست

 

 

 

 

 قاصدک! شعر مرا از بر کن

برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو

باور کن، یک نفر یاد تو را هرگز از دل نبرد...

 

 

 

 

 معشوق من چنان لطیف است

که خود را به « بودن » نیالوده است

که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد

نه معشوق من بود

 

 

  

 

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست

بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است

بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش

بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار...

 

 

 

با عکس رخ یار جهانم به کام است

 

بی چشم سیاهش بخدا کار تمام است

در هر قدحی خیره شوم تا که ببینم

افسوس که نوشیدن این جام حرام است

 

 

 

 

گاه گاهی به درد دل خود می خندم

خلق دارد تصور که دلی خوش دارم

 

 

 

 

ساکنان دریا پس از مدتی صدای آب را نمیشنوند

چه تلخ است قصه ی عادت...

 

 

 

 

خدایا من چه سازم ؟

خسته از راه درازم

نه فرهادم که مرد از داغ شیرین

نه ایوبم که با دنیا بسازم

 

 

 

 

دلم در حلقه غمها نشسته

زبانم بسته و سازم شکسته

وجودم پر ز شعر عاشقانه ست

تورا می خواهم و اینها بهانه ست

 

 

  

 

چشمامو وقف تــو کردم

دل به خلوت تــــو بستم

هم ترانه پس کجایی؟!

من که مردم از جدایـی

دل شکسته و غــریبم

جون میدم اگـــه نیایی

 

 

  

 

شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم ماند

به امیدی که تو فانوس شب من باشی

 

 

  

 

ای عشق، شکسته ایم، مشکن ما را

اینگونه به خاک ره میفکن ما را

ما در تو به چشم دوستی می بینیم

ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

 

 

 

 

هنوز هم

چشمانم، نگاهت را

نگاهم، لبانت را؛

و لبانم، لبانت را نشانه میرود

در طلب یک بوسه ...

هنوز هم زیباست انتظار آغوشت را کشیدن

حتّی زیباتر از گذشته . . .

 

 

 

 

در مشرق عشق ، دشت خورشید تویی

در باغ نگاه یاس ، امید تویی

در بین هزار پونه آن کس که مرا

چون روح نسیم زود فهمید تویی

 

 

 

 

عزیز دل تو را با خویشتن یکدل نمی دیدم

به جز خون دل از این عشق بی حاصل نمی دیدم

 

هزاران جهد کردم تا به راهت آورم لیکن

چه حاصل چون تو را در همرهی مایل نمیبینم

 

 

بـودنم را هیچ کس باور نداشت،

هیچ کس کاری به کار من نداشت،

بنویسید بعد مرگم روی سنگ،

با خطو طی زیبا و خیلی قشنگ،

او که خوابیده است در این گورستان سرد،

بودنش را هیچ کـس باور نکرد

 

  

امروز که محتاج تو ام جای تو خالی است

فردا که بیایی به سراغم نفسی نیست

 

  

لیوان ز لبت بوسه گرفت و من بوسه ز لیوان

دیدی ز لبت بوسه گرفتم به چه عنوان

 

  

امشب به قصه دل من گوش می کنی

فردا مرا چو قصه فراموش می کنی