ع ش ق

سیگار

  

    سیگار می کشم ،
    یعنی برای دیدن خورشید روز نو
    میل ام نمی کشد ...
    
    سیگار میکشم
    یعنی سکوت من از شب
    تاریک تر شده ..
    راه عبور من از تو
    باریک تر شده ...
    
    سیگار میکشم ،
    یعنی نه عاشقم و نه تنها
    اما گسسته ام ...
    
    سیگار میکشم
    یعنی هنوز حس میکنم که باز
    راهیست سوی تو ...
    از پشت ویرانه های تخیل ، از پشت قصه ها ...
    از دوردست نگاه کودکان ، وقتی که می دوند ،
    سوی شکوه و طراوت یک لحظه زندگی ...
    
    سیگار میکشم
    یعنی که در تمام غزل ها
    من می نوشتمت ،
    اما دگر نه من آنم ، نه تو سرود من
    
    سیگار های من ، تنها رفیق لحظه سردی که می روی
    بی تو نشسته ام ... اینجا کنار آتش سرد وجود خویش ...
    آتش کشیدی و اکنون خاکسترم به جاست...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱۳ساعت۱٢:٠٢ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
چه بگویم ؟

 

چه بگویم ؟ سخنی نیست.
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست.
چه بگویم ؟ سخنی نیست.

پشت در های فروبسته
شب از دشنه و دشمن پر
به کج اندیشی
خاموش
نشسته ست.

بام ها،
زیر فشار شب
کج،
کوچه
از آمد و رفت شب بد چشم سمج
خسته ست.


چه بگویم ؟ سخنی نیست
در همه خلوت این شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

وندر این ظلمت جا
جز سیانوحه ی شو مرده زنی، نیست.

ور نسیمی جنبد
به ره اش
نجوا را
نارونی نیست.

چه بگویم؟
سخنی نیست...

+نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۳ساعت٧:۱٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
من تمام شدم
 
من تمام شدم توی این روزها که تو درگیر سایه خودت نشستی

من تمام شدم و به روی تو نمی آورم

و تو هیچگاه نخواهی فهمید

که من در تو غرق شدم و تو همچنان دنبال خودت می گردی

من تمام شدم و تو همچنان دوستت دارمی که مسخ شده میان لب هایت زمزمه می کنی و هزار بار تکرار می کنی که

من تمامم پیش توست و من تمام شدم و تو حتی این را هم نفهمیدی

که من ت م ا م  ش د م

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت٢:٠٩ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
بازم تنهایی

 

به راستی چقدر سخت است خندان نگه داشتن لب ها

در زمان گریستن قلب ها و تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهایی تنهایی و

بی یاوری در حالی که تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت

ندارد اما چه شیرین است در خاموشی و تنهایی

به حال خود گریستن و باز هم نفرین به توای سرنوشت!

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۸ساعت۸:٢۳ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عاشقانه ترین غزل

امشب عاشقانه ترین غزل عشق را می سرایم ، در هوایی سرد و دور از تو !

غم چون حصاری ، سخت قلبم را می فشرد و عشق چون کبوتری در این حصار افسرده !

چه زیبا بود روزهای گذشته و چه تاریک غم دوری از تو !

امشب همدم من سوز شبهای زمستانی است و سنگ صبورم ، سوسوی فانوسی آویزان  لبه ای که نگاهش به راهی است که تو ، از آن بگذشتی !

چه غمگین است شب ، امشب !

و چه تنها ستاره ی من ، امشب !

من امشب ، عاشقانه ترین غزل عشق را می سرایم ، تا آندم که فانوسم چشم از انتظار بردارد

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٦ساعت٢:٤٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
زیر خاکستر

زیر خاکستر ذهنم باقی ست
   آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری ست ز عشقی سوزان
 که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق درحیرتم از اینکه چرا
 مانده ام زنـــده هـــــــنوز
گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خـــــــودم می گویم
 آن که جانــــــم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را ببین
 که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از
بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمـــــــــــــــــردم هستم
 پیش چشمان تو شرمنده هنوز
 گرچه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
 کس ندیده به لبم خنده هنوز
 گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
 دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا
 دست ایام ورقها زده است
 زیر بار غــــــــــــم عــــشـــق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
 همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غـــــم عـــشـــق
 دل من بردی و با دست تهی
 منم آن عاشق بازنده هنوز
 آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 گر که گورم بشکافند عیان می بینند
 زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنو

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت٧:٥٦ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
قضاوت زنان و مردان درباره زیبایی چگونه است؟

می‌گویند کسانی که جذاب‌ترند، معمولا درآمد بیشتری نسبت به دیگران دارند.می‌گویند افرادی که زیباترند، با کسانی که مانند خودشان زیبا هستند، معاشرت می‌کنند یا کسانی که زیبا هستند، دوست دارند همسری پیدا کنند که زیبایی ظاهری کمتری نسبت به خودشان داشته باشد و... از این حرف‌ها شما هم احتمالا زیاد شنیده‌اید.شاید نظر شما هم همین باشد ولی کدام چهره از نظر همه جذاب است؟ زیبایی از آمریکا تا کانادا تا چین و استرالیا تفاوت می‌کند؟

                .....

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت۱٢:۱۳ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آف تایم هایی عاشقانه(6)

آف تایم هایی عاشقانه سری 6

 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۱ساعت٥:۳٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
منو رها کن

 

من و انتظار و کابوس تنهایی..
   من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

       دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم..
          تو رو هر طرف رو میکنم، می‏بینم

               نگو از تو چشمام چیزی نمی‏خونی..
                  تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

        اگه این بهارم برنگردی خونه..
           دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

              منو رها کن از این فکر تنهایی..
                 تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

                      دارم از خودم با فکر تو رد میشم..
                          دارم عاشقی رو با تو بلد میشم

                 نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی..
                    تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

                        اگه این بهارم برنگردی خونه..
                            دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

                                  منو رها کن از این فکر تنهایی..
                                       تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

                         منو رها کن از این فکر تنهایی..
                         تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

 


+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت۱٢:٠٠ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
چرا ؟؟؟

 

 

من که خوابم نمی‌برد ،                      خواب و  راحتم راگرفته بی‌تابی

عشق من! نیمه‌های شب شده و                  تو در آغوش همسرت خوابی

ازتوعمری گذشته اما من                         باخودم فکر می‌کنم که هنوز

تو همان دختر جوان هستی                         با همان گونه‌های سرخابی

 

فرض کن این اتاق پیش من است            وهمین تخت با من خوشبخت

فرض کن این لباس خواب سفید                  فرض کن این ملافه‌ی آبی

اتفاقا شبی رباط‌کریم*                               زیر باران من خراب شود

اتفاقا تو هم پس از باران                             اثری از خودت نمی‌یابی

پرده را می‌زنم کنار ، امشب                    از شب پیش هم سیاه‌تر است

فرض کن اتفاقا امشب هم                          نیستی و به من نمی‌تابی

 

پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟            آن دو تا چشم کوچک دلتنگ

کو دل تنگ کوچکت؟کو آن                          صورت مهربان مهتابی؟

در کنارت کسی‌که می‌خوابد                       گونه‌ات را چگونه می‌بوسد؟

آه... او را چگونه می‌بوسی؟!                    در کنارش چگونه می‌خوابی؟!

 

باز هم قرص دیگری خوردم                     بلکه مُردم، دل از تو هم کندم

و خودم را به‌سختی آکندم                            به همین خوابهای مردابی

 

... نتوانستم از تو دل بکنم                            شب فردا به یادت افتادم

ساعتم را که کوک می‌کردم                           فکر کردم کنار من خوابی

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت٧:٢٠ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عاشق تر

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو


 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت۱٠:٢٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
من با تو هرگز

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم                  سلام ای خنجر حرفای مردم
سلام ای آشنا با رنگ خونم                      سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز                   آخه این بار شده من با تو هرگز
نمی خوام حالتو حتی بدونم                       تعجب می کنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت                  همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
همونی که برات هر لحظه می مرد               که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم                         بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود              اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم                      ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ خانوم
تعجب می کنی آره عجیبه                           می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟                     با این نامردیات بازم باهاتم ؟
برات کافی نبود حتی جوونیم                      تموم شد آره گم شد مهربونیم
دیگه هر چی کشیدم بسه دختر                     نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
دیگه بسه برام هر چی کشیدم                      فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
دروغی هست نگفته مونده باشه ؟                 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت                      دریغ از یک سر سوزن صداقت
دریغ از یک نگاه عاشقونه                          دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست              اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل بیتا چرا اخمات توهم شد؟                      چیه توهین به ذات محترم شد ؟
دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ                       که عشق ما رسید به سد هرگز

 

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عشق ......

 

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به

گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند از عشق گفتن و نوشتن

آسان نیست.

عشق کوچه ایی است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید. عشق

افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقان به آن دوخته شده است. عشق نفسهای

کودکی شادمان است که از غصه های ریزو درشت عالم چیزی نمی داند.

تو از عشق چه می دانی؟

اولین بار عشق را کجا دیدی؟

چه وقت با او حرف زدی؟

چه کسی به تو گفت: عشق چه رنگی است؟

عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال

آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم. من با عشق نماز می خوانم. من در عشق غرق

می شوم. من بی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است

می پوسم. من بی عشق میمیرم.

با عشق می توان حرف زد . با عشق می توان راه رفت با عشق می توان

همه دیوار ها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.

سوگند به چشمهای تو...

سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند بزرگترین درس هستی جز این دو

حرف نیست:

                             بی عشق نمی توان زیست...

  

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢٧ساعت٢:٥٢ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
دروغ

 

 بس شنیدم داستان بی کسی
  بس شنیدم قصه دل واپسی
   قصه عشق از زبان هر کسی
    گفته اند از نی حکایت ها بسی
     حال بشو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
      چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
      دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت
      گویی از با من نشستن ننگ داشت
     عاشم من عاشقم من قصد چنین کار نیست
    لیک با عاشق نشستن عار نیست
   کار او آتش زدن من سوختن
  در دل شب چشم بر در افروختن
  من خریدن ناز او نفروختن
  باز آتش در دلم افروختن
  سوختن در عشق را از بر شدیم
  آتشی بودیم و خاکستر شدیم
   از غم این عشق مردن باک نیست
    خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
     آه میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسواییم تنها شوم
       وای از این سیر و از آن کمند
       پیش رویم خنده پشتم پوز خند
بر چنین نا مهربانی دل نبند
       دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
     من حقیقت نیستم افسانه ام
    گر چه سوزد پر ولی پروانه ام
  فاحش میگویم که من دیوانه ام
 تا به کی آخر چنین دیوانگی
 پیلگی بهتر از این پروانه گی
 گفتمش آرام جانی گفت : نه !
 گفتمش شیرین زبانی گفت : نه !
  گفتمش نا مهربانی گفت : نه !
   میشود یک شب بمانی گفت : نه !
    دل شبی دور از خیالش سر نکرد
     گفتمش افسوس او باور نکرد
      خود نمیدانم خدایا چیستم
یکنفر با من بگوید کیستم
بس شنیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
     وای بر من ساده بودم باختم
    دل سپردن دست او دیوانگیست
  آه غیر از من کسی دیوانه نیست
 گریه کردن تا سحر کار من است
 شاهد من چشم بیمار من است
  فکر میکردم که او یار من است
    نه فقط در فکر آزار من است
       نیتش از عشق تنها خواهش است
        دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مصحب او هر چه باداباد بود
 خوش بحالش کی انقدر آزاد بود
      بی نیاز از مستی می شاد بود
 چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شب از عمر سیرم کرد و رفت................. من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

+نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٦ساعت۸:٤۳ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
ع ش ق

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 

به نقل از www.smooth-breeze.blogfa.com

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت۱٢:٢٩ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
چگونه محبوب خانم ها باشیم

خانم ها به نوع خاصی از مردها علاقه دارند، به همین دلیل از مردهایی که دارای یک سری خصوصیات خاص هستند به شدت پرهیز می کنند.

این امر در دوران اولیه ارتباط از اهیمت ویژه ای برخوردار است درست زمانی که خانم ها در حال قضاوت خصوصیات اخلاقی آقایان هستند.

در زیر خصوصیات ۸ تیپ از مردانی را که خانم ها سعی می کنند خودشان را از آنها دور نگه دارند آمده است.

 

به ادامه مطلب بروید

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ساعت۸:٢٦ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
قصه ی عشق

عشق تنها یک قصه است

در سطر اول آن ، تو از راه می‌رسی و خاک بوی باران می‌گیرد

در سطر دوم ، آفتاب می‌شود و تو از درخت سبز سیب سرخ می‌چینی

در سطر سوم ، زمین می‌چرخد و مهتاب با رگبار هزار ستاره می‌بارد

در سطر چهارم ، تو دست‌‌هایت را به سوی مغرب دراز می‌کنی

در سطر پنجم ، همه چیز از یاد می‌رود و من به نقطه‌ی پایان قصه خیره ‌می‌مانم
.
.
.
و عشق آغاز میشود . . .

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ساعت٥:٥۳ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
غم جدایی

عشق وصل نیست! شادی نیست! گاهی جدایی و غم و حسرت است. پس از عشق

 پرهیز کن ! حیف است ، مگذار قلب پاک و مهربانت با غبار عشق آلوده گردد، حیف است

 چشمان سیاه و زیبای تو روزی برای غم جدایی اشکبار شود

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت۱:٢٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
دلداری نیست ...

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست 

غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست

شب به بالین من خسته به غیر از غم دوست

زآشنایان کهن یار و پرستاری نیست

 

           یا رب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل

           به کلافی بفروشیم و خریداری نیست

           فکر بهبود خودای دل بکن ازجای دگر                               

           کن در این شهر طیب دل بیماری نیست


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ساعت۱۱:٥٩ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آن دیگری

باز با آن دیگری دیدم تورا          جای قهر و اخم خندیدم تورا

باز گفتی اشتباهت دیده ام          کفتمت باشد بخشیدم تورا

باز هم این قصه ات تکرار شد          با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من          از تو و از عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند          ذره ذره پاکیت می کاستند

شب به مهمانخانه ات مهمان شدند          صبح اما از برت برخواستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر          زین سپس پاک می مانی دگر

گفتمت باشد بخشیدم تورا          اخم واکردم و خندیدم تورا

زین حکایت ساعتی نگذشته بود          باز با آن دیگری دیدم تورا

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت۱٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آفتایم هایی عاشقانه(5)

آفتایم هایی عاشقانه سری 5



 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٠ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
داستان عاشقانه


معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . . .


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٧ساعت۳:۳۸ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
دلم گرفته ...

 

 


ای خدای مهربون دلم گرفته
با تو شعرام همگی رنگ بهاره
با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره
وقتی نیستی دله من تیره و تاره
کاش ببخشی تو خطاهامو دوباره
ای خدای مهربون دلم گرفته
از این ابر نیمه جون دلم گرفته
از زمین و آسمون دلم گرفته
آخه اشکامو ببین دلم گرفته
تو خطاهامو نبین دلم گرفته
تو ببخش فقط همین دلم گرفته
توی لحظه های من شیرین ترینی
واسه عشق و عاشقی تو بهترینی
کاش همیشه محرم دل تو باشم
تو بزرگی اولین و آخرینی

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت۸:٤٢ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
شــــــــــــــــعر

پشت شیشه باد شبرو جار میزد
برف سیمین شاخه ها را بار میزد
پیش آتش
یار مهوش
نرم نرمک تار میزد
جنبش انگشتهای نازنینش
به چه دلکش
به چه موزون
رقصهای تار و گلگون
بر رخ دیوار میزد


ابر های سرخ و آبی
روز های آفتابی
چون دل من
پنجه نرم نگار خوشگل من
بسته می شد باز می شد
جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد


در بهشتی پاک و موزون
ای زمین بدرود با تو
سوی یک زیبایی نو
سوی پرتو
دور از تاریکی شب
دور از بیماری و تب
دور از نیرنگ هستی


چشمها را باز کردم.......آه دیدم
یار رفته
یار رفته
آنهمه آهنگ خوش از پرده پندار رفته
بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه
نونهال آرزویی شل شد ز ریشه
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار میزد
باز باد مست خود را بر در و دیوار میزد
در رگ من نبض حسرت تار میزد....


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
داستان عاشقانه

 

زن سردش شد. چشم باز کرد. هنوز صبح نشده بود. شوهرش کنارش نخوابیده بود. از رخت‌خواب بیرون رفت.

 باد پرده‌ها را آهسته و بی‌صدا تکان می‌داد. پرده را کنار زد. خواست در بالکن را ببندد. بوی سیگار را حس کرد. به بالکن رفت. شوهرش را دید. در بالکن روی زمین نشسته بود و سیگاری به لب داشت. سوز سرما زن را در خود فرو برد و او مچاله‌تر شد. شوهر اما به حال خود نبود. در این بیست سالی که با او زندگی می‌کرد، مردش را چنین آشفته و غمگین ندیده بود. کنارش نشست.

- چیزی شده؟
جوابی نشنید.

-با توام. سرد است بیا بریم تو. چرا پکری؟
 باز پرسید. این بار مرد به او نگاهی کرد و بعد از مکثی گفت.

- می‌دانی فردا چه روزی است؟
-نه. یک روز مثل بقیه‌ی روزها.
-بیست سال پیش یادت هست.
مرد گفت.
زن ادامه داد.
- تازه با هم آشنا شده بودیم.
-مرد گفت: بله.
سیگارش را روی زمین خاموش کرد و ادامه داد.
-اما بیست سال پیش، پدرت به ماجرای من و تو پی برد. مرا خواست.
- آره، یادم هست، دو ساعتی با هم حرف زدید و تو تصمیم گرفتی با من ازدواج کنی.
- می‌دانی چه گفت؟
-نه. آنقدر از پیشنهاد ازدواجت شوکه شدم که به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کردم.
 مرد سیگار دیگری روشن کرد و گفت.
-به من گفت یا دخترم را بگیر یا کاری می‌کنم که بیست سال آب‌خنک بخوری؟
- و تو هم ترسیدی و با من ازدواج کردی؟
زن با خنده گفت.
-اما پدرت قاضی شهر بود. حتما این کار را می‌کرد.
 زن بلند شد.
 گفت من سردم است می‌روم تو.
به مرد نگاهی کرد و پرسید:
-حالا پشیمانی؟
 مرد گفت. نه.
 زن ادامه نداد و داخل اتاق شد.

 مرد زیرلب ادامه داد. فردا بیست سال تمام می‌شد و من آزاد می‌شدم. آزادِ آزاد

 


+نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱٩ساعت٦:۳٩ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آف تایم هایی عاشقانه ( 4 )

 

آف تایم هایی عاشقانه سری 4

 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٥ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
دیگه بهت نمی رسم


به چشمای خودت قسم     دیگه بهت نمی رسم
وصال      تو   خیالیه     وای که دلم چه حالیه
یادت میاد بهارمون     دلای بی قرارمون
قایم شدن تو کوچه ها         دور از نگاه بچه ها
بازیای    عروسکی        آخ که چه حیف شد کودکی
یکم برس باز به خودت     می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود     راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم     نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل سردیه     عاشقی هم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم     تو نمی یای به کمک
میخوام دستاتو بگیرم     تو بمونی من بمیرم
عاشقی هم نوبتیه     آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو     قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه     دله تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم     هلاگ یه تبسمم
تو شدی مال دیگری     چجور دلت اومد بری
قفلا که بی کلید شدن     چشما به در سفید شدن
چه امتحان خوبیه     دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین     از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نزاری     باز منو تنها نزاری
اونوقتا مهمونت بودم     دنیارو مدیونت بودم
اونوقتا مجنونم بودی     کلی پریشونم بودی
قصه حالا عوض شده     صحبت یک تولده
قلبتو دادی به کسی     یکم برام دلواپسی
ستارمون یادت میاد     دلواپسم خیلی زیاد
فقط تماشا می کنی     بعد عشق و حاشا می کنی
چه لطفی به من میکنی     تکلیفو روشن میکنی
میگی گذشت گذشته ها     چه راحتن فرشته ها
سر به سرم که نزاری     بگو یکم دوسم داری؟
نمی مونی     من می مونم
میری یه روزی     میدونم
اولا مهربون ترن     اونایی که هم سفرن
اشک منم که جاریه     نگه دار یادگاریه
می سپارمت دست خدا     اگه دوسم داشتی بیا

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت۳:۱۱ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
یادته ؟!!!!



روزای خیلی طلایی یادته      روز ترس از جدایی یادته
روز تمرین اشاره یادته  
  شبه چیدن ستاره یادته
شعرای کتابه درسی یادته
    یادته گفتی میترسی یادته
عکسمون تو قابه عکسو یادته 
   بله بونه مکسو یادته
دستمون تو دسته هم بود یادته 
   غصه هامون کم کم بود یادته
چشم نازت مال من بود یادته 
   دیدن من قدقن بود یادته
روزگار قهر و آشتی یادته 
   هیچ کسو جز من نداشتی یادته
رویا های آسمونی یادته 
   قول دادی پیشم بمونی یادته
روزای بی غم و غصه یادته 
   ببینم اول غصه یادته
عصر ابراز علاقه یادته 
   خبر خوش کلاقه یادته
دست گرمت تو زمستون یادته 
   شونه من زیر بارون یادته
واسه خنده اجازه یادته 
   اونا که میگفتی رازه یادته
یادته فالای حافظ تو حیاط  
  یادته قصم جونه شاخه نباط
گل سرخارو نچیدیم یادته  
  یه روزی همو ندیدیم یادته
شرطامون سر صداقت یادته 
   تو مجازات خیانت یادته
پنهونی سر قرارا یادته 
   تاخیرات توی بهارا یادته
گوش ندادیم به نصیحت یادته  
  گشتنت دنبال فرصت یادته
دستاتو می خوام بگیرم یادته 
   راستی تو بی تو می میرم یادته
دونه دادن به کبوتر یادته 
   خاطرات توی دفتر یادته
فال با نیت رسیدن یادته 
   طعم قهوه رو چشیدن یادته
واسه فال قهوه رو خوردن یادته 
   روزی صد بار بی تو مردن یادته
یادته دعای زیر طاقیا 
    دعا زیر بوته های اقاقیا
زیر اون درخت گیلاس یادته 
   با دوتا شاخه گل یاس یادته
یادته گفتن راز به قاصدک  
   یادته چقد به هم گفتیم کمک
فکر بودن توی قایق یادته 
   تو به من گفتی شقایق یادته
پیش هم بودیم نزاشتن یادته 
   اونا مارو دوس نداشتن یادته
نامه بدون امضا یادته 
   اسم مستعار رویا یادته
طرح اون انگشتر من یادته 
   پاسخ مختصر من یادته
فال حافظ شب یلدا یادته 
   اسممو گذاشتی شیدا یادته
چیزی خواستیم از خدامون یادته 
   مستجاب نشد دعامون یادته
چشمون زدن حسودا یادته 
   چشامون شد مثل رودا یادته
گفتی ما باید جدا شیم یادته 
   گفتی باید بی وفا شیم یادته
یه دفعه ازم بریدی یادته 
   خط رو اسم من کشیدی یادته
گفتی عشق تو هوس بود یادته 
   گفتی خوب بود ولی بس بود یادته
حلقه من دسته تو دیدم یادته 
   کلی سرزنش شنیدم یادته
چشم من به چشمت افتاد یادته
    کاری که دست دلم داد یادته
حالا اومدم همون جا وایسادم 
   که تقاضای تورو جواب دادم
در آوردم از دستم انگشترو 
   جا گذاشتم اونجا دفترو
اما قول دادم به قلبمو خدا 
   دیگه دل ندم به عشق آدما
حیف شعری که نوشتم یادته 
   شعر من بدم باشه ولی زیادته



+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٩ساعت٧:۳٩ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
در سراشیبی تقدیر


   نام مرا
      با نام تو تشنه کرده اند
          و رفتنت را
             بر دلم داغ نهاده اند
                دریغ
                   از دریایی که در چشمهایت نشسته است
                       بی آنکه بخواهد
                           آیینه ها را آبی ببیند
                              یادگار ردپای انتظارت آمدنت را دریاب
                                  که تکرار آبی ترین زلال ها
                                      در پیوسته ترین اشتیاق های رسیده ی ابدیت
                                           تو را تداعی می کند
                                               برو به فکر من نباش
                                                   برو به پای من نسوز
                                                       برو به فکر من نباش
                                                           من یه جوری سر میکنم
                                                               زندگی رو با سختیاش........ا
                                                                   با که درددل کنم؟
                                                                       با کسی که پرنده بود برام؟
                                                                          با کسی که اشیانه بود
                                                                             دلم به چه خوش بود
                                                                                 کاشکی  پرنده پر نداشت
                                                                                     از پریدن خبر نداشت
                                                                                         درخت باغ آرزوش
                                                                                            دغدغه تبر نداش

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
امروز می خوام

اگه هنوز بیاد تو
چشمامو رو هم می زارم
اگه تو حسرتت هنوز
هزار و یک غصه دارم

اگه شبا به عشق تو
پلک روی پلک نمی زارم
می خوام تو اینو بدونی
من راه برگشت ندارم

امروز می خوام بهت بگم
کسی نمی رسه بهت
امروز می خوام بهت بگم
هیشکی نیومده بجات

نمی تونم نشون بدم
دلم چه گوشه گیر شده
بیا و اشکامو ببین
اگر چه خیلی دیر شده

باور اینکه بتونم
بی تو باشم سخته برام
نمی شه که دل بکنم
عشقو بزارم زیر پام

امروز می خوام بهت بگم
کسی نمی رسه بهت
امروز می خوام بهت بگم
هیشکی نیومده بجات

کاشکی تو چشمام بخونی
پشیمونم از هرچی بود
تمام تقصیر و بزار
به پای این دل حسود

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت۱۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آف تایم هایی عاشقانه (3)

 

 

 

 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٦ساعت٤:٥۳ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آدمک بخند


آدمک آخر دنیاست بخنــــد
آدمک مرگ همین جاست بخنــد
دست خطــی که تو را عـاشق کرد
شوخی کاغــذی ماست بخنــد
آدمک خر نشــوی گریه کنی !
کل دنیا ســراب است بخنــد
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ....

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت۸:٥۸ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
چرا زنان با مردان بد قیافه و مردان با زنان بد قیافه ؟

این موضوع از قدیم الایام همیشه سوال بوده که چرا خانم
هـای زیـبا با مردهای بدقیافه آشنا میگردند؟

 

اگه دنبال دلیل میگردین

ادامه پست رو بخونیدعینک

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت٤:٥٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
توبه شکستن

 

دوست دارم پس از این شیشه نشکن باشم
تو اگر سنگی و بی رحم من آهن باشم
هست اگر در سرم اندیشه اسطوره شدن
پیرو مکتب مجنون نه تهمتن باشم
خسته شد شانه ام از وزنه ی مردی ای کاش
مرد باشی تو و من ثانیه ای زن باشم
جفت من کیست که بیهوده پی اش می گردم؟
شاید آن نیمه گم گشته خود من باشم
باز هم گمشده ام در تو بیابم مپسند
که در انباری احساس تو سوزن باشم
توبه کردم ز تو و چشم تو یعنی باید
باز هم منتظر توبه  شکستن باشم


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٧ساعت٤:٥٤ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
باغ نگاه

 

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم

وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم

داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو

هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم

مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام

تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم

یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند

انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم

وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها

تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم

تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من

پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم

در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم

سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم

زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی

ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم

حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن

ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم


+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت٩:٤٦ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
وداع

 

 

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویـــــش

بخدا می برم از شـهر شـــما

دل شوریده و دیوانه خویش

 

 

می برم، تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زینهمه خواهش بیجا و تباه

 

 

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

 

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه، بگــذار که بگـریـزم من

از تو، ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به کـه بپرهـیزم من

 

 

بخدا غنــچه شــادی بـودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعـله آه شدم، صـد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم، خنده بلب، خونین دل

می روم، از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

 


 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٥ساعت٢:٥٦ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
شبای جوونی


شبی با خیال تو همخونه شد دل

نبودی ندیدی چه ویرونه شد دل

نبودی ندیدی پریشونی هامو

فقط باد و بارون شنیدن صدامو

غمت سرد و وحشی به ویرونه می زد

دلم با تو خوش بود پیمونه می زد

نه مرد قلندر، نه آتش پرستم

فقط با خیالت شبا مستِ مستم

الهی سحر پشت کوهها بمیره

خدا این شبا رو از عاشق نگیره

شبای جوونی چه بی اعتباره

همش بی قراری، همش انتظاره

 

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٩ساعت۱:٥۸ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
شاید خطا کردم ...

 


نمی دانم چرا شاید خطا کردم ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی

خاکستری گم شد وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره دانه با مهربانی بر می داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن توآسمان چشم هایم غرق وخیس

باران شد وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از بین خواهد

 رفت  کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه در خود خواهم مرد و بعد از

 رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد.

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٩ساعت۱:٥۳ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
 

 

 

در مشرق عشق دشت خورشید تویی
در باغ نگاه یاس امید تـویـی
در بین هزار پونه آنکس که مرا
چون روح نسیم زود فهمید تویی



اگه یه روز فهمیدی ۱۰۰۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱۰۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱۰ نفر دوست دارن بدون یکیشون منم
اگه یه روز فهمیدی ۱ نفر دوست داره بدون اون منم
اگه یه روز فهمیدی هیچ کس دوست نداره بدون من مردم



میان همه گلها گشتم و عاشق نشدم
تو چه بودی که تو را دیدم دیوانه شدم



نقش او در دل چه زیبا می نشست
سنگدل آیینه ما را شکست
آینه صد پاره شد در پای دوست
باز در هر پاره عکس روی اوست
آینه در عشقبازی صادق است
آینه یک دل نه صد دل عاشق است



مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی
ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی
گذشت از من, ولی اخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی؟



می رسد روزی که هنگام مرگم عشقم را باور کنی
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی
می رسد روزی که تنها در کنار قبر من
شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
می رسد روزی که در کنار عکس من
با نگاه مسدت غمها را از سر کنی



گفته بودی که چرا محو تماشای منی    آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود      ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٧ساعت٥:٠٠ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آف تایم هایی عاشقانه (2)

 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٢ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عشق



اگر باران بودم فقط برای  عشق   می باریدم
اگر درد بودم با عشق مداوا می شدم
اگر نیازمند بودم جایگزین همه ی نیازهایم عشق بود
اگر ساعت بودم ثانیه ها را با عشق رنگ می کردم
اگر شمع بودم قطره قطره پای عشق می چکیدم
اگر لب بودم جای پای عشق را می بوسیدم
اگر اشک بودم برای عشق می چکیدم
اگر نقطه بودم با عشق غزل می شدم
اگر درخت بودم میوه ام فقط عشق بود
اگر نبض بودم تنها برای عشق می زدم
اگر مالک دنیا بود آن را به عشق پیشکش می کردم
اگر فریاد بودم فقط می گفتم عشق
اگر خلبان بودم در آسمان عشق پرواز می کردم
اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم
اگر دونده بودم مدام دنبال عشق می دویدم
اگر حکاک بودم فقط مهر عشق می ساختم
اگر صیاد بودم عشق را صید می کردم
اگر سفالگر بودم زیباترین مجسمه عشق را می ساختم
اگر بودم......


+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ساعت۸:٤٩ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
سال نو مبارک

 

ســــال نــــــو مــبـــــــارک

 


بارالها، خوب من
در این تحویل 
سال نو
تو تقدیرمرا دریاب
پناهم ده
صفایم ده
دل پرمهر نشانم ده
تو لبخند رضایت بر لبانم ده

خداوندا
مرا غرق نیایش کن
مرا لبریز خواهش کن
مرا از من رهایم کن
دمادم بی خطایم کن


حبیبا، مهربانا، یارمن
هرچه تو می خواهی همانم کن

 


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
روز مرگم

سالها بود که در مزار تنهاییم خفته بودم

ناگاه با مشتی آب سرد برروی مزارم برآشفتم

بوی چند شاخه گل مریم مشامم را نوازش داد

 از سالیانی احساس کردم نمرده ام!

دختری سیاه پوش برسر مزارم فاتحه میخواند

وجودم به لرزه افتاد

او که بود؟؟

آیا او همانی بود

که با دستانش مرا به قعر خاک تبعید کرده بود؟

خاطرات در برابرم صف کشیدند

موهای خاک خورده ام را

میان دستان استخوانی ام فشردم

حفره خالی چشمانم لبریز از اشک شد

احساس مرگ و زندگی بر قلبم چنگ میزد

میان دلهره و تردید دختر سیاه پوش رفت

ولی هنوز خاطراتی که در ذهنم بر آنها

 مهر باطل زده بودم در برابرم نقش می بستند

آه چه غم انگیز بود خاطره روز مرگم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
چند جمله مودبانه و رمانتیک، ویژه پیچوندن

 

 

چند جمله مودبانه و رمانتیک، ویژه پیچوندن


 

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٦ساعت٦:٠٩ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
من صبورم اما ...



من صبورم اما ...
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم..یا اگر شادی زیبای تورا به غم غربت چشمان خودم می بندم..
من صبورم اما ...
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم..! و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل
یک شبنم افتاده زغم مغمومم..
من صبورم اما ...
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم..بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب
وچراغی که تورا از شب متروک دلم دور می کند..می ترسم..
من صبورم اما ...
این بغض گران صبر نمی داند چیست !!......




+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢۱ساعت٤:٠٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
مرگ زیبا


خاک را تجربه کردن زیباست
زنــــدگی را ،
مرگ را ، هذیان را ...
و در اندیشه رخوتناکی
که ازل را به ابد ،
که جهان را به عدم ،
و من سیر شده از خود را به تو پیوند می داد ،
غوطه خوردن زیباست .
شاید اینـــجا ...  آنــــــجا
در پناه دودی
که مه آلودترین روزجهان در پس اوست
بتوان مرگی دید ، مرگی دید
که شقایق ها هم ، گلها هم ، زندگی هم ...
محو زیبایی بی حد و حسابش باشند .
و من آنروز چنین مرگی را
به صد آغاز و به صد زیبایی
و به هر آنچه که دوسش دارم

نتوانم بخشید ...



 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت٩:۳٦ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
درس خوندن عاشقانه ...

 

وقته امتحاناس گفتم این مطلبو پست کنم
فک کردم شاید جالب باشه

در مورده من که صادقه
امیدوارم در مورده شما صادق نباشه

همش کاره اینه 

 

 

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٠ساعت٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
کم غم میخوریم



حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"


+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢۱ساعت۸:۳٩ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
 

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد
آمد به بزم و دید من تیره روز را
ننشست و رفت و تنگی جا را بهانه کرد
رفتم به مسجد از پی نظاره ی رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد
آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
خوش می گذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد

(صبوحی)



در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم بمقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

(حافظ شیرازی)



هرگز از یاد نبردم من مدهوش تو را
تو نه آنی که توان کرد فراموش تو را
کس چه اندیشه کند وصل تو را،چون هرگز
دست اندیشه ندیدست در آغوش تو را

(مسیح کاشانی)



عشقی که رفته رفته جنون آورد،چه سود
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است

(مسیح کاشانی)




ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ
یک سینه پر از حسرت دیدار و دگر هیچ

(مسیح کاشانی)



هرگز به گل لاله عذاری نرسیدیم
چون بلبل مستی به بهاری نرسیدیم
آن روز که کار همه می ساخت خداوند
ما دیر رسیدیم و به کاری نرسیدیم

(مسیح کاشانی)



گر تو باشی،می توان صد سال بی جان زیستن
بی تو گر صد جان بود،یک لحظه نتوان زیستن


+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت۱٠:۱٢ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
شب زیبا



شب زیبایی بود
آن شبی را که در آن حس کردم
دل من پر زد و سویت آمد
آن شبی کز سر شب تا به سحر
بلبل باغ دلم نغمه برایت میزد
هیچ یادت هست ؟
آن شبی را که در دیدگانت چه تب آلود چه مست
رفت تا عمق دلم را کاوید
حالیا رفته ای و باز منم
که به یاد تو و آن عشق عزیز
رفته ام باز به آن نقطه به شب
رفته ام تا که بجویم دل پر مهرت را
رفته ام تا که بجویم نور پر مهر سیه چشمت را
ولی افسوس که دیگر حتی
سایه ای زان رخ پر مهر توام نیست که من بسپارم به هوایش دل را



+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱٢ساعت٧:٤٥ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
مرگ


بگذار که در حسرت دیدار بمیـــــــــــرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیـــــــــــــــرم
دشوار بود مردن و روی تو ندیـــــــــــــــدن
بگذار بدلخواه تو دشوار بمیـــــــــــــــــــــــرم
بگذار که چون ناله مرغان شباهنــــــــــــــــــگ
در وحشت و اندوه شب تار بمیـــــــــــــــــــــرم
بگذار که چون شمع کنم پیکر خــــــــــــــود آب
دربستر اشک افتم و ناچار بمیــــــــــــــــــرم
میمیرم از این درد که جان دگرم نیســـــــت
تا از غم عشق تو دگر بار بمیــــــــــرم
تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم
بگذار بدانگونه وفادار بمیرم
وفادار بمیـــــــــــــرم
بمیــــــــــــــرم
بمــــــی
___
__
_
.
.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳٠ساعت۳:٠٤ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عاشقی بس زیباست

 

آه که هر کس در هر گوشه و کناری می کوشد تا به گونه ای ، گرمای دلپذیرآن را در قلب خود حس کند.
مگر خود تو بارها با چشمانی پر از اشک به آسمان چشم ندوخته ای و آهی از دل نکشیده ای؟؟
به راستی چند بار از سر کوچه یا خیابانی گذر کرده ای
و نگاهی آغشته به درد به آن انداخته ای؟؟
چند بار در نیمه های شب دست به سوی ستارگان گشوده ای تا سوار بر بال رویاهایت ،
لطافت وجود معشوق را بر سر انگشتانت حس کنی؟؟؟
عاشقی دردی است که بی آن ، نه من ، نه تو و نه هیچ انسانی را که قلبی در سینه داشته باشد،
 یارای گذر دوران زندگانی نیست.
دردی است که زیبایی اش را چه آسان می توان در نگاه عاشق دید و نوای امید
بخشش را در تپش قلب او شنید..
عاشقی زیباست.همچون لحظه ی دیدار،عاشقی زیباست.....
و عاشقی بس زیباست


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت۱٢:۳۱ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
love

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٧ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
عاشقانه ...

 

 

 

ترا در کدامین شب بجویم

وقتی که هر شب

هیات ترا

به وسعت گریه در می یابم

ای کاش در آسمان مه آلود ذهنم

به تمامیت تو دست می یافتم

آنگاه ....

خورشید خیال من می شد               
                       در روزهای سرد تنهایی



 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت٤:٥٠ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
هرگز شکستم را نفهمید

 

شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 

                                       اگر چه تا ته دنیا صدا کرد


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٠ساعت٩:۱٥ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
 

دفتر عشـــق که بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
ــــ
ـ


+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٥ساعت۱٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
قلب کوچک و عشق بزرگ

 

 

قلب من کوچک بود ...

  عشق تو لیک بزرگ ...

  من ز اندازه قلبم بیرون ...

  عاشقت بودم و از

عشق تو سرشار ...

  

                     ولی ...

 

                                       سالیان بسیار ...

                                          مانده ام عاشق تو ...

                                            تا که اندازه این عشق ترا ...

                                              در دلم جای دهم ...

                                               و هنوزم بامید ...

                                          عاشقت خواهم بود ...

                                       گرچه تو رفتی و دل تنها شد ...

                         گرچه این عشق بدون تو غمی بر ما شد ...

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت٩:۳۱ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٧ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
جدایی

اتل متل جدایی
عروسکم کجایی؟
گاو حسن پریشون
یه دل داره پر از خون
عشقم رفته هندستون
خونم شده قبرستون
یه عشق دیگه بردار
یه دنیا غصه بردار
اسمشو بزار بچگی
تا آخر زندگی
آچین واچین تموم شد
عمر منم حروم شد

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٧ساعت۱٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
آف تایم هایی عاشقانه

آف تایم هایی عاشقانه

در ادامه مطلب

 

 


ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۳ساعت۱۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
22 کلید طلایی برای نفوذ در قلب همسرتان



زنان قابلیت‌‌‌های بسیاری برای برانگیختن نقاط قوت رفتاری در شوهرشان دارند. تقریباً همه مردان می‌توانند یک شخصیت مثبت داشته باشند و این ، بستگی به‌شیوه رفتاری همسرشان دارد

به‌عبارتی می‌توان گفت:

مردها دوبار تربیت می‌شوند؛ یک‌بار توسط والدینشان، بطور‌ی که بتوانند فرزند خوبی برای آنها باشند و بار دوم توسط همسرشان به‌نحوی که بتوانند شوهر خوبی برای همسرشان باشند، اما اگر در این راستا قدمی برداشته نشود، تحولی صورت نخواهد گرفت.

در ادامه می‌خواهیم بخشی از شگردهای همسرداری یا اصطلاحاً سیاست‌های زنانه را در جهت ارتقاء استقامت پایه‌های یک زندگی مشترک، در محور روابط همسران، از نظر بگذرانیم، بنابراین این مطلب را صرفاً زنانی بخوانند که می‌خواهند بدانند چگونه می‌توان شوهر خود را به‌مهری مستمر و عمیق آلوده‌ گرداند؟

ادامــه مــطــلــب

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۳٠ساعت٥:٢٢ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()
راز منو آسمان ...

منو آسمان در تنگاتنگ نگاه ابدی سوز شدیم ...

آه و فغان بود!

نه این بار همان قوس کماندار ...

قنطورس ماه من است!

ماه پیدا شده اسب نشانه!

به چه دارد که نشانی ببرد؟

به همان آه و فغان نیست که مرا در دل خود غرق کند؟

یا که دل داد سکوت شب عشق

عشق است که میگوید:

به کجایید؟

به زمان دل خود باز آیید!

به اسارت نبرید!

این همان چاووش است!

این همان رخصت باد و می و اندرز دل مدهوش است

به کدامین مرز عشق و راه نو دل بازم؟؟؟

آیا همین راز منو آسمان نیست؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٩ساعت۱:٠۱ ‎ب.ظتوسط ع ش ق | نظرات ()