ع ش ق

 

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یکنفر را دوست داشت

دلداده اش را “  با او چنین گفته بود :

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »

و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد

که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها و درختها را

آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست

دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :

« بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

دختر برخود بلرزید وبه زمزمه با خود گفت :

« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »

دلداده اش هم نابینا بود

و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست

دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند

و در حالی که از او دور می شد گفت

« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی . . .»

 

به نقل از www.smooth-breeze.blogfa.com

/ 5 نظر / 11 بازدید
safoora

ruhieye hasasy dary agha.jalebe kamtar pesary injury peyda mishe

nader

سلام به این میگن عاشق واقعی و مجنون ....

آشفته

کاش دنیا به همه درس دلدادگی میداد قشنگ بود. http://www.ashoftehtanha.mihanblog.com/

اوا

سلام خوبی؟ اگه با تبادل لینک موافقی بهم سر بزن منتظرمااااااااااااا[ماچ][خجالت][نیشخند]

زهرا

عشق یعنی این کاش همه درک این عشق ها رو داشتن .